گالری دانش

مطالب جذاب و گوناگون را در این سایت جست و جو کنید.

گالری دانش

مطالب جذاب و گوناگون را در این سایت جست و جو کنید.

در این سایت مطالب جذاب و گوناگونی وجود دارد که به صورت نوشته یا عکس نوشته دیده می شود.
وشامل انواع موضوعات علمی ادبی خنده دار و غیره می شود.

طبقه بندی موضوعی

۲۹ مطلب با موضوع «خنده دار» ثبت شده است

راهنمای مشاغل در ایران ...

علیرضا مرادزاده | دوشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۴، ۰۴:۴۹ ب.ظ

راهنمای مشاغل در ایران




راهنمای مشاغل در ایران ...

قصاب: مرتیکه ی چاقوکش

کارگر: مرتیکه‌ی حمّال

فروشنده‌ی خدمات یا کالا: مرتیکه‌ی دلّال

ورزشکار: مرتیکه‌ی تنه‌لش

بازرگان: مرتیکه‌ی دزد

مهندس راه و ساختمان: مرتیکه‌ی عمله

پزشک: مرتیکه‌ی قاتل

طنزپرداز: مرتیکه‌ی دلقک

نوازنده: مرتیکه‌ی مطرب

شاعر: مرتیکه‌ی بی عار

دانشمند: مرتیکه‌ی بیکار

سخن‌ور: مرتیکه‌ی ورّاج

منتقد: مرتیکه‌ی عقده‌یی

قاضی: مرتیکه‌ی بی‌وجدان

سیاستمدار: مرتیکه‌ی حرومزاده

  • علیرضا مرادزاده

امان از آلزایمر

علیرضا مرادزاده | دوشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۴، ۰۴:۳۴ ب.ظ

                          امان از آلزایمر



دو تا پیرمرد با هم قدم میزدن و ۲۰ قدم جلوتر همسرهاشون کنار هم به آرومی در حال قدم زدن بودن.
پیرمرد اول: «من و زنم دیروز به یه رستوران رفتیم که هم خیلی شیک و تر تمیز و با کلاس بود، هم کیفیت غذاش خیلی خوب بود و هم قیمت غذاش مناسب بود.»
پیرمرد دوم: «اِ… چه جالب. پس لازم شد ما هم یه شب بریم اونجا… اسم رستوران چی بود؟»
پیرمرد اول کلی فکر کرد و به خودش فشار آورد، اما چیزی یادش نیومد. بعد پرسید: «ببین، یه حشره ای هست، پرهای بزرگ و خوشگلی داره، خشکش می کنن تو خونه به عنوان تابلو نگه می دارن، اسمش چیه؟»
پیرمرد دوم: «پروانه؟»
پیرمرد اول: «آره آره!» بعد با فریاد رو به پیرزنها: «پروانه! پروانه! اون رستورانی که دیروز رفتیم اسمش چی بود؟!!!»


  • علیرضا مرادزاده

داستان خنده دار میمون ها و کلاه فروش

علیرضا مرادزاده | دوشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۴، ۰۴:۲۱ ب.ظ

داستان خنده دار میمون ها و کلاه فروش


خیلی با حاله





کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت، تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند؛ لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد، تعدادی میمون را دید که کلاه را برداشته اند. فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد؟!؟! در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را از سرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد و میمونها هم کلاهها را به طرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.
سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند. یک روز که نوه از همان جنگل میگذشت ، در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد.
او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت و میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت ولی میمون ها این کار را نکردند. یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از سرش برداشت و سیلی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری؟!؟!؟! 
  • علیرضا مرادزاده

اعترافات احمقانه

علیرضا مرادزاده | دوشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۴، ۰۴:۱۶ ب.ظ

اعترافات احمقانه


اعتراف میکنم دوران راهنمایی روز معلم بود

همه تخم مرغ آورده بودن که توش پر گل بود منم از یه تخم مرغ خام 

آورده بودم که بزنم بخندیم! این اومد داخل همه سرو صدا کردن و شادی 

کردن تخم مرغارو میزدن به تخته منم این وسط تخم مرغو زدم به تخته !

 ترکید رو تخته پاشید همه جا رو لباس معلمم ریخت ! سریع گفت کی

 بود ؟!!؟...

هیچکی هیچی نگفت با این که میدونستن کار منه خلاصه از 

ته کلاس 4 5 نفر شلوغو آورد بیرون مثل سگ زدشون ولی نگفتن کار 

من بود ! چون شاگرد زرنگیم بودم معلمه شک نمیکرد بهم ! 
وقتی از کلاس اومدیم بیرون تا دو کیلومتر به صورت چهار نعل فرار کردم 

آخرم سر کوچه گرفتن مث سگ زدنم ! 

اعتراف میکنم تموم سالهای بچگیم فکر میکردم مامان بابام منو تو 

حرم_مشهد پیدا کردن چون اولین عکسی که از خودم دارم بغل مامانم

 جلو حرمه :)

اعتراف میکنم بچه که بودم می خواستم برم دستشویی تی وی رو 

خاموش میکردم تا کارتون تموم نشه وبعد میومدم گریه میکردم به مادرم 

میگفتم کاره تو بود روشن کردی کارتون تموم شد

در اقدامی شجاعانه اعتراف می کنم که از درس تنظیم خانواده افتادم . 

اونم فقط به این خاطر که در جواب سوال احمقانه استادم که بهم گفت

 مگه این کلاس جای خوابه ؟ خیلی صمیمی و خرم گفتم : بیخیال 

استاد . کی تا حالا 8 صبح خانوادش تنظیم شده !!!!!! کلاس رفت رو 

هوا استادم منو انداخت بیرون تا کم نیاورده باشه 

اعتراف می کنم معلم دوم دبستانم می گفت املا ها رو خودتون 

بنویسید که من با دوربین مخفیا می بینم کی به حرفام گوش می ده 

...ازون روز کار من شده بود گشتن سوراخ سمبه های خونه و سوال 

های مشکوک از مامان بابام:امروز کی اومد؟ کی رفت؟ به کودوم وسیله

 ها دست زد؟

بیشترم به دریچه کولر شک داشتم

اعتراف میکنم بچه که بودم یه بار با آجر زدم تو سر یکی از بچه های 

اقوام , تا ببینم دور سرش از اون ستاره ها و پرنده ها می چرخه یا 

نه!!!!!
تازه هی چند بارم پشت سر هم این کار و کردم , چون هر چی می زدم 

اتفاقی نمی افتاد!!!!

اعتراف می‌کنم سر فینال جام جهانی‌ تا لحظه‌ای که اسپانیا گل زد فکر 

می‌کردم اسپانیا نارنجیه، هلند آبی‌، گل هم که زد کلی‌ لعنت فرستادم 

به هلند، بعد گل رو صفحه نوشت اسپانیا ۱ - هلند ۰ ، تازه فهمیدم کل 

بازی داشتم اشتباه فحش میدادم 

اعتراف می کنم وقتی داداشم دو ماهش بود رفتم خندون تو آشپزخونه، 

مامانم گفت نارنگیتو خوردی؟ گفتم آره، تازه به آرشم دادم! 

بیچاره مامانم بدو بدو رفت نارنگی رو از حلقش کشید بیرون! :دی

اعتراف می کنم یه بار پسر همسایه چهارسالمونو با باباش تو خیابون 

دیدم گفتم سلام نوید چطوری؟

دیدم بچهه تحویلم نگرفت باباهه خندید

اومدم خونه به مامانم گفتم نوید ماشالاچقد بزرگ شده!

مامان گفت نوید کیه؟

گفتم: پسر آقای ...

گفت اون اسمش پارساست اسم باباش نویده

یه بار با بچه ها بودیم یکی از دوستام رو بعد مدت ها دیدم و 

کلی ریش گذاشته بود

با خنده بهش گفتم : علی این ** بازیا چیه ؟

گفت پدرم فوت کرده

 گفتم تسلیت میگم


اعتراف می کنم کلاس اول دبستان بودم تحت تاثیر این حرفا که نباید به 

غریبه آدرس خونتون رو بدید، روز اول به راننده سرویس آدرس اشتباهی 

دادم و از یه مسیری الکی تا خونه پیاده رفتم و تازه فرداش موقعی که 

سرویس دنبالم نیومد تازه شاهکارم معلوم شد برای خانواده :دی

اون زمان که از این نوشابه شیشه ای ها بود یه روز خواستم یه شیشه 

که اضاف اومده بود رو بذارم تو در یخچال دیدم بلنده جا نمیشه. درش 

آوردم یکمش رو خوردم دوباره گذاشتم، در کمال تعجب دیدم نه، بازم جا 

نمیشه !!!! 
  • علیرضا مرادزاده

گاز شتری

علیرضا مرادزاده | يكشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۴، ۰۵:۰۶ ب.ظ


  • علیرضا مرادزاده

تقاطع عجیب

علیرضا مرادزاده | يكشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۴، ۰۵:۰۴ ب.ظ


نظرتون درباره ی این عکس چیه؟

  • علیرضا مرادزاده

فقط یک ایرانی می تونه....

علیرضا مرادزاده | يكشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۴، ۰۴:۵۹ ب.ظ

    فقط یه ایرانی میتونه...

فقط یه ایرانی میتونه اینجوری عاشق خدا باشه.



یه نظر بدید لا اقل امیدوار بشیم.....!!!!

  • علیرضا مرادزاده

عکس بسیار خنده دار

علیرضا مرادزاده | يكشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۴، ۰۴:۵۳ ب.ظ

عکس بسیار خنده دار



ای بد بخت...!!



این فیلمش تکراریره زیاد دیدم....!!


به ادامه مطلب بروید

  • علیرضا مرادزاده

دقت کنید

علیرضا مرادزاده | يكشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۴، ۰۴:۴۲ ب.ظ

به این تصویر نظر بدید.



  • علیرضا مرادزاده

مکالمه ی تلفنی جالب

علیرضا مرادزاده | يكشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۴، ۰۴:۲۶ ب.ظ

تعدادی مرد در رخت کن یک باشگاه گلف هستند ...

موبایل یکی از آنها زنگ می زند ,

مردی گوشی را بر میدارد و روی اسپیکر می گذارد و شروع

به صحبت می کند : 

همه ساکت میشوند و به گفتگوی او با طرف مقابل گوش

می دهند !

مرد: بله بفرمایید ... 

                   به ادامه مطلب بیاین

  • علیرضا مرادزاده